.comment-link {margin-left:.6em;} <$BlogRSDURL$>
Name:

Love Letters of Paniali; Letters from bottom of heart which are not easy to share. Maybe one day letters will be opened...

Thursday, February 28, 2008

Almost 10 years 

داشتم ميرفتم خونش، البته اين حس رو داشتم که دارم ميرم خونمون- نه خونه اش- شايد چون وقتی اونجام حس مهمون بودن ندارم، توی کارهای خونه شريکم و حس میکنم که منم صاحب خونه ام.
زير پل سيد خندان بودم قبل از اينکه سوار تاکسی بشم با خودم گفتم برم يکم راه برم و به ياد روزهاي قديم که از مدرسه میرفتم خونه مامان اینا، اون طرف پل رو هم ببينم. اونجا که داشتم راه ميرفتم ديدم تکه هايی از پل رو که روش نقاشی کشيده بودند را ريخته بودند زمين و به جای اون تابلو عکس هنرمندان رو گذاشته بودند، به نظر می اومد که یک کار خیلی خیلی فرهنگی بوده، تابلو های سایز های مختلف بود با قاب طلایی. برام خيلی جای تعجب داشت اين کار. رفتم جلو اون تکه از پل که نقاشی قديمی داشت رو بردارم یادگاری، یادمه خاله ام می گفت توی آلمان تکه های کوچک دیوار برلین رو به توریست ها به عنوان یادگاری میفروختند. من هم میخواستم یه یاد گاری داشته باشم.

وقتی تابلو عکس ها رو سير ديدم و خواستم برگردم خونه، يهو حس کردم که اسم خيابون خونه يادم نمياد. هر چی فکر کردم نتونستم اسم رو به خاطر بيارم، و حتی يادم نمی امد که از کدوم راه بايد برم، يادمه خونشون شمال شهر بود. دبيرستانم خيابون يخچال بود، سعی کردم تمام مسير خيابون يخچال تا پل سيد خندان رو توی ذهنم مرور کنم که يادم بياد اما اثر نکرد، با خودم گفتم شايد خونشون توی شريعتی نبود و توی وليعصر بود، ولی بازهم اسم خیابون ویا مسیر آشنایی به یادم نیومد.تلفن خونه مامان اینا یادم بود ۶۴۱... به فکرم رسید که خونه زنگ بزنم و از مامان یا برادرم اسم خیابون و یا مسیر رو بپرسم اما یادم افتاد که الان هیچ کسی خونه نیست، سر درگمی عجیبی بود. سر درگمی سبب شد از خواب بپرم. وقتی تهران بودیم خونه مامان اینها همون جایی بود که توی خواب میدیدم حدود پل سید خندان. اما تلفنی که یادم بود تلفن خونه اینجا بود، و اینجاست که مامان و برادر سر کار میرن و تا عصر کسی خونه نیست...
اون رو توی ایران نمیشناختم، الان خونه شون تقریبا شمال شهرشونه اما اسم خیابونشون یا مسیرخونشون توی خوابم ربطی به پل سید خندان پیدا نمیکرد برای همین آدرس رو نمیتونستم پیدا کنم...
Comments-[ comments.]

Friday, February 01, 2008

only for واق واق sake 

ميگما اين همه
B cell, antibodies, Luci,
اين همه سلول و مولکول و جک و جونور در بدن ما و اطراف وجود داره که ما ها یه واقی بکنیم!







دارم فکر ميکنم اگر اين همه

LPS, Bacteria, antigen
نبود شايد کلی حال و حوصله مولکول ها و پروتین های بدنمون سر میرفت.



چه خنده داره که تا یه
challengi
برای این مولکول هامون پیدا میشه ما جیغ و دادمون هوا میره. هیچ آدمیزادی فکر نمیکنه که این مولکول ها هم دوست دارند اظهار وجود کنند.

Labels:

Comments-[ comments.]
Weblogs I love to read:
  • خانم فاطی ترابی
  • دختر ارديبهشتي
  • سرزمين آفتاب
  • Perston
  • Ananita
  • فرنگوپوليس
  • خورشيد خانم
  • مسافر برکلي
  • صندوقخونه
  • خانم احمدنيا
  • من و بابک
  • دلتنگستان
  • غربتستان
  • سوسکی
  • دلشدگان
  • قاصدک
  • ساتگين
  • عاقلانه
  • آتشدان
  • شرمين
  • نيلگون
  • ناگهان
  • رهايي
  • آبنوس
  • کوچی
  • ساقي
  • ادمها
  • کوزه
  • نینا
  • Links:
  • mah-mag (Magazine of Art and Humanity)
  • Orkideh Behrouzan Poem
  • Free thoughts on Iran
  • Philosophy
  • 40cheragh
  • Maghalat
  • History
  • Photo blogs I like:
  • Dutch-photojournalism
  • Zohreh Soleimani
  • nocturnalimages
  • Rootoosh Bashi
  • Ami Vital
  • Sourena
  • Nader
  • Mim
  • Firends who update once in blue moon:
  • Only If YOU want
  • Nooshi va joojehayash
  • Chegoone zan shodam?
  • me and my taxi
  • Ali Mostashari
  • Kale khar
  • Neyzan
  • Daria
  • Hasti
  • Danial
  • Khoda
  • گل‌خونه
  • گوشه
  • This page is powered by Blogger. Isn't yours?