Thursday, February 28, 2008
Almost 10 years
داشتم ميرفتم خونش، البته اين حس رو داشتم که دارم ميرم خونمون- نه خونه اش- شايد چون وقتی اونجام حس مهمون بودن ندارم، توی کارهای خونه شريکم و حس میکنم که منم صاحب خونه ام.
زير پل سيد خندان بودم قبل از اينکه سوار تاکسی بشم با خودم گفتم برم يکم راه برم و به ياد روزهاي قديم که از مدرسه میرفتم خونه مامان اینا، اون طرف پل رو هم ببينم. اونجا که داشتم راه ميرفتم ديدم تکه هايی از پل رو که روش نقاشی کشيده بودند را ريخته بودند زمين و به جای اون تابلو عکس هنرمندان رو گذاشته بودند، به نظر می اومد که یک کار خیلی خیلی فرهنگی بوده، تابلو های سایز های مختلف بود با قاب طلایی. برام خيلی جای تعجب داشت اين کار. رفتم جلو اون تکه از پل که نقاشی قديمی داشت رو بردارم یادگاری، یادمه خاله ام می گفت توی آلمان تکه های کوچک دیوار برلین رو به توریست ها به عنوان یادگاری میفروختند. من هم میخواستم یه یاد گاری داشته باشم.
وقتی تابلو عکس ها رو سير ديدم و خواستم برگردم خونه، يهو حس کردم که اسم خيابون خونه يادم نمياد. هر چی فکر کردم نتونستم اسم رو به خاطر بيارم، و حتی يادم نمی امد که از کدوم راه بايد برم، يادمه خونشون شمال شهر بود. دبيرستانم خيابون يخچال بود، سعی کردم تمام مسير خيابون يخچال تا پل سيد خندان رو توی ذهنم مرور کنم که يادم بياد اما اثر نکرد، با خودم گفتم شايد خونشون توی شريعتی نبود و توی وليعصر بود، ولی بازهم اسم خیابون ویا مسیر آشنایی به یادم نیومد.تلفن خونه مامان اینا یادم بود ۶۴۱... به فکرم رسید که خونه زنگ بزنم و از مامان یا برادرم اسم خیابون و یا مسیر رو بپرسم اما یادم افتاد که الان هیچ کسی خونه نیست، سر درگمی عجیبی بود. سر درگمی سبب شد از خواب بپرم. وقتی تهران بودیم خونه مامان اینها همون جایی بود که توی خواب میدیدم حدود پل سید خندان. اما تلفنی که یادم بود تلفن خونه اینجا بود، و اینجاست که مامان و برادر سر کار میرن و تا عصر کسی خونه نیست...
اون رو توی ایران نمیشناختم، الان خونه شون تقریبا شمال شهرشونه اما اسم خیابونشون یا مسیرخونشون توی خوابم ربطی به پل سید خندان پیدا نمیکرد برای همین آدرس رو نمیتونستم پیدا کنم...
Comments-[ comments.]
زير پل سيد خندان بودم قبل از اينکه سوار تاکسی بشم با خودم گفتم برم يکم راه برم و به ياد روزهاي قديم که از مدرسه میرفتم خونه مامان اینا، اون طرف پل رو هم ببينم. اونجا که داشتم راه ميرفتم ديدم تکه هايی از پل رو که روش نقاشی کشيده بودند را ريخته بودند زمين و به جای اون تابلو عکس هنرمندان رو گذاشته بودند، به نظر می اومد که یک کار خیلی خیلی فرهنگی بوده، تابلو های سایز های مختلف بود با قاب طلایی. برام خيلی جای تعجب داشت اين کار. رفتم جلو اون تکه از پل که نقاشی قديمی داشت رو بردارم یادگاری، یادمه خاله ام می گفت توی آلمان تکه های کوچک دیوار برلین رو به توریست ها به عنوان یادگاری میفروختند. من هم میخواستم یه یاد گاری داشته باشم.
وقتی تابلو عکس ها رو سير ديدم و خواستم برگردم خونه، يهو حس کردم که اسم خيابون خونه يادم نمياد. هر چی فکر کردم نتونستم اسم رو به خاطر بيارم، و حتی يادم نمی امد که از کدوم راه بايد برم، يادمه خونشون شمال شهر بود. دبيرستانم خيابون يخچال بود، سعی کردم تمام مسير خيابون يخچال تا پل سيد خندان رو توی ذهنم مرور کنم که يادم بياد اما اثر نکرد، با خودم گفتم شايد خونشون توی شريعتی نبود و توی وليعصر بود، ولی بازهم اسم خیابون ویا مسیر آشنایی به یادم نیومد.تلفن خونه مامان اینا یادم بود ۶۴۱... به فکرم رسید که خونه زنگ بزنم و از مامان یا برادرم اسم خیابون و یا مسیر رو بپرسم اما یادم افتاد که الان هیچ کسی خونه نیست، سر درگمی عجیبی بود. سر درگمی سبب شد از خواب بپرم. وقتی تهران بودیم خونه مامان اینها همون جایی بود که توی خواب میدیدم حدود پل سید خندان. اما تلفنی که یادم بود تلفن خونه اینجا بود، و اینجاست که مامان و برادر سر کار میرن و تا عصر کسی خونه نیست...
اون رو توی ایران نمیشناختم، الان خونه شون تقریبا شمال شهرشونه اما اسم خیابونشون یا مسیرخونشون توی خوابم ربطی به پل سید خندان پیدا نمیکرد برای همین آدرس رو نمیتونستم پیدا کنم...
Friday, February 01, 2008
only for واق واق sake
ميگما اين همه
B cell, antibodies, Luci,
اين همه سلول و مولکول و جک و جونور در بدن ما و اطراف وجود داره که ما ها یه واقی بکنیم!
دارم فکر ميکنم اگر اين همه
LPS, Bacteria, antigen
نبود شايد کلی حال و حوصله مولکول ها و پروتین های بدنمون سر میرفت.
چه خنده داره که تا یه
challengi
برای این مولکول هامون پیدا میشه ما جیغ و دادمون هوا میره. هیچ آدمیزادی فکر نمیکنه که این مولکول ها هم دوست دارند اظهار وجود کنند.
Comments-[ comments.]
B cell, antibodies, Luci,
اين همه سلول و مولکول و جک و جونور در بدن ما و اطراف وجود داره که ما ها یه واقی بکنیم!
دارم فکر ميکنم اگر اين همه
LPS, Bacteria, antigen
نبود شايد کلی حال و حوصله مولکول ها و پروتین های بدنمون سر میرفت.
چه خنده داره که تا یه
challengi
برای این مولکول هامون پیدا میشه ما جیغ و دادمون هوا میره. هیچ آدمیزادی فکر نمیکنه که این مولکول ها هم دوست دارند اظهار وجود کنند.
Labels: Life
- 02/2003
- 03/2003
- 04/2003
- 05/2003
- 06/2003
- 07/2003
- 08/2003
- 09/2003
- 10/2003
- 11/2003
- 12/2003
- 01/2004
- 02/2004
- 03/2004
- 04/2004
- 05/2004
- 06/2004
- 07/2004
- 08/2004
- 09/2004
- 10/2004
- 11/2004
- 12/2004
- 01/2005
- 02/2005
- 03/2005
- 04/2005
- 05/2005
- 06/2005
- 07/2005
- 08/2005
- 09/2005
- 10/2005
- 11/2005
- 12/2005
- 01/2006
- 02/2006
- 03/2006
- 04/2006
- 05/2006
- 06/2006
- 07/2006
- 08/2006
- 09/2006
- 10/2006
- 11/2006
- 01/2007
- 02/2007
- 04/2007
- 05/2007
- 06/2007
- 07/2007
- 08/2007
- 11/2007
- 01/2008
- 02/2008
- 03/2008
- 04/2008
- 05/2008
- 01/2009
- 03/2009
- 04/2009
- 05/2009
- 06/2009
- 07/2009
- 08/2009
- 09/2009
- 11/2009
- 02/2010
- 03/2010
- 08/2010
- 11/2010
- 01/2011
- 03/2011
- 04/2011
- 06/2011
- 11/2011
- 10/2012
- 02/2013